جلسه نود و هفتم – مفهوم شرط – تنبیه سوم: بررسی لزوم تطابق بین منطوق و مفهوم – کلام امام خمینی – حق در مسئله

جلسه 97 – PDF

جلسه نود و هفتم
مفهوم شرط – تنبیه سوم: بررسی لزوم تطابق بین منطوق و مفهوم – کلام امام خمینی – حق در مسئله
1399/12/18
خلاصه جلسه گذشته

تنبیه سوم درباره تطابق بین منطوق و مفهوم از حیث عموم بود. عرض کردیم اصل تطابق بین منطوق و مفهوم در قیودی که در منطوق ذکر شده، امری است که بحثی در آن نیست لکن در مورد عام و اینکه اگر منطوق قضیه به نحو موجبه کلیه باشد یا سالبه کلیه، آیا مفهوم نیز باید اینطور باشد یا خیر؟ اختلاف شده است. البته در عام مجموعی تکلیف روشن است، آنجا قهرا اگر عامی در منطوق به نحو مجموعی بود، در مفهوم قهرا حکم از عام مجموعی منتفی می‏شود و این منافاتی ندارد با اینکه به نحو موجبه جزئیه حکم ثابت شود. اما در مورد عام استغراقی بحث واقع شده است. عرض کردیم که شیخ انصاری این مسئله را مبتنی کرد بر اینکه عموم به چه نحوی لحاظ شده باشد آیا به نحو مرآتیت برای افراد لحاظ شده باشد یا علی وجه الموضوعیه لحاظ شده باشد، اگر به نحو مرآتیت لحاظ شده باشد که خود ایشان همین را قبول کرد، اختلافی که بین منطوق و مفهوم است فقط در کیف است، در سلب و ایجاب است، اما از حیث کلیت فرقی نمی‏کند، لذا ایشان گفت قضیه «اذا بلغ الماء قدر کر لاینجسه شئ» مبدل می‏شود به «اذا لم یبلغ الماء قدر کر ینجسه کل شئ» اما طبق نظر دیگر و مبنای دیگر که عام به نحو موضوعیت اخذ شود، علاوه بر اختلاف در کیف، اختلاف در کم نیز بین منطوق و مفهوم پیش می‏آید، لذا باید مفهوم تبدیل شود به یک قضیه موجبه جزییه، منطوق، سالبه کلیه بود و مفهوم می‏شود موجبه جزییه.
نظر صاحب هدایة المسترشدین و محقق بروجردی و شیخ انصاری را بیان کردیم، گفتیم امام خمینی اینجا یک نظر متفاوتی دارند.

کلام امام خمینی

امام خمینی می‏فرماید: اینکه شیخ انصاری فرموده عام در منطوق اگر به عنوان آلت و مرآة برای افراد لحاظ شود، دو فرض در موردش می‎توان تصویر کرد:
احتمال اول: اینکه اساسا بگوییم عنوان «کل» و «شئ» که در منطوق بیان شده، اصلا مورد نظر نیست و حکم صرفا روی افراد بار شده است، اصلا عنوان «کل» و «شئ» دیده نمی‏شود، ما اصلا کاری به عنوان «کل» و «شئ» نداریم، «الماء اذا بلغ قدر کر، لم ینجسه شئ» اصلا منظور از این «شئ» افراد هستند، اصلا عنوان «شئ» کلا نادیده گرفته می‏شود، آنچه که اولا و بدون واسطه حکم بر آن جعل شده، افراد هستند.
اگر این منظور باشد، می‏فرماید: فهو واضح المنع، این واضح المنع است. برای اینکه می‏بینیم در دلیل عنوان «شئ» ذکر شده، شما چطور می‏توانید ادعا کنید «شئ» منظور نیست و صرفا افراد منظور هستند و یا در «اکرم کل عالم»، «کل» اگر در کلام ذکر شده، ولو افراد هم مورد نظر باشند، بالاخره «کل» به عنوان یک واژه و لفظی که مرآة و آلت برای افراد است در نظر گرفته شده است، نمی‏توانیم بگوییم «کل» و «شئ» هیچ کدام منظور نظر نیستند. لذا این احتمال به نظر ایشان ممنوع است.
احتمال دوم: این است که عنوان «کل» و «شئ» که در منطوق بیان شده مورد نظر است، لکن نظری که به این عناوین می‎شود، نظر ابزاری است. یعنی حکم روی عنوان «شئ» رفته ولی عنوان «شئ» وسیله‏ای است برای اینکه حکم را از این عنوان سرایت دهد به افراد. امام خمینی می‏فرماید: این احتمال قابل قبول است و درست است (و البته ظاهر سخن و کلام شیخ انصاری همین است) لکن این یک مشکل دیگری دارد و آن اینکه اگر حکم روی این عنوان بما أنه مرآة و آلة لاسراء الحکم علی الافراد رفته، در ناحیه مفهوم نیز باید حکم از این همین عناوین نفی شود. بالاخره این احتمال که این عناوین به کلی منظور نظر نباشند، منتفی و واضح المنع است، اما اگر این عناوین در منطوق ذکر شده اند، ولو به عنوان یک ابزاری برای سرایت به افراد بالاخره در ناحیه مفهوم نیز باید این عناوین دیده شوند نمی‎توانیم بگوییم این عناوین اصلا هیچ نقشی ندارند. پس اگر مثلا گفته شود «اذا جاء زید فاکرم کل عالم» مفهومش این می‏شود که «اذا لم یجئک زید لا یجب اکرام کل عالم»، در مفهوم نیز این عنوان باید اخذ شود ولو به عنوان ابزار و وسیله برای اسراء وسرایت دادن حکم به افراد. اگر مفهوم این جمله شد «اذا لم یجئک زید فلا یجب اکرامه»، اینجا معنای این جمله چیست؟ «لایجب اکرام کل عالم» منافاتی ندارد که اکرام بعضی از عالمان واجب باشد. یعنی می‏توانیم بگوییم: این قضیه به نحو موجبه جزئیه حکم را در مورد بعضی از علماء ثابت می‏کند.
ایشان عرف را مهمترین و قویترین شاهد بر این مدعا می‏دانند، درست نقطه مقابل شیخ انصاری. شیخ انصاری می‏گفت: اگر گفتیم «اذا جائک زید اکرم کل عالم» در ناحیه مفهوم، اینطور نیست که آن «کل» به کلی کنار رود و مفاد قضیه، موجبه جزئیه شود و بین منطوق و مفهوم در «کم» اختلافی پیش نمی‏آید. زیرا نفی متوجه عنوان «کل» و «شئ» و عناوینی که دال بر عموم استغراقی است نمی‏شود ولی امام خمینی می‏فرماید: مفاد چنین قضیه و مفهومی این است که به نحو موجبه جزئیه ثابت می‏شود.
سپس امام خمینی می‏فرماید: بلکه بالاتر حتی اگر آن احتمال اول را در نظر بگیریم که گفتیم واضح المنع است، یعنی بگوییم منظور از مرآتیت و آلت بودن این عناوین برای افراد این است که اساسا افراد موضوع هستند و خود این عناوین اصلا منظور نظر نیستند، حتی در آن فرض هم لا یستفاد منه الا الجزئیة، باز هم جزئیت از آن استفاده می‏شود. زیرا مثلا «اذا بلغ الماء قدر کر لا ینجسه شئ» طبق این احتمال عدم نجاست به عنوان حکم بار شده روی عنوان «شئ» و اساسا بگوییم «شئ» منظور نظر نیست، یعنی روی افراد و مصادیق «شئ»، مثل بول، دم و خمر و همه اینهایی که می‏تواند مصداق شئ قرار گیرد، می‏گوید اگر آب به اندازه کر برسد، چیزی از این موارد، بول، دم، خمر، خنزیر و امثال آنها نمی‏تواند آن را نجس کند، مفهومش این است «اذا لم یبلغ قدر کر لیس لا ینجسه شئ»، یعنی همان قضیه‏ای که در منطوق ذکر شده بود، همان حکمی که در منطوق بیان شده بود نفی می‏شود، زیرا مفهوم عبارت است از نفی حکم ثابت برای منطوق. در مفهوم حکم مخالف ثابت نمی‏شود، در مفهوم فقط حکمی که برای منطوق ثابت بود نفی می‏شود، لذا مفهوم «اذا بلغ الماء قدر کر لا ینجسه شئ» عبارت است از «اذا لم یبلغ الماء قدر کر لیس لا ینجسه شئ»، لذا اینکه برخی گفتند «اذا لم یبلغ قدر کر ینجسه شئ» حرف درستی نیست. بنابراین مفهوم این قضیه نه آن است که شیخ انصاری گفته، نه آن است که برخی دیگر گفته‏اند. یک عده گفتند مفهوم قضیه این است «اذا لم یبلغ قدر کر ینجسه شئ»، بعضی چیزهانجسش می‏کند. یعنی این ثابت می‏کند که بعضی از چیزها آب غیر کر را نجس می‏کند، بعضی فرمودند که نه، مفهوم قضیه این می‏شود «اذا یبلغ قدر کر ینجسه کل شئ» لذا نه این درست است نه آن؛ زیرا کأنه هر دو فرض را بر این گرفتند که در مفهوم حکمی مخالف با حکم منطوق ثابت می‏شود، در حالیکه اینچنین نیست، در مفهوم حکمی که در منطوق ثابت بوده، نفی می‏شود و فرق است بین نفی الحکم الثابت للمنطوق و اثبات الحکم المخالف للمنطوق، هم شیخ انصاری و هم صاحب هدایة المسترشدین فرض گرفتند که یک حکم مخالف با منطوق اینجا ثابت می‏شود، در حالیکه امام خمینی می‏فرماید حکمی که برای منطوق ثابت بود نفی می‏شود که عبارت است از «عدم تنجیس شئ الماء» اینکه چیزی آب کر را نجس نمی‎کند. اگر مفهوم عبارت از نفی حکم است، اینجا مفهوم قضیه این می‎شود، «اذا لم یبلغ الماء قدر کر لیس لا ینجسه شئ» معنای این سخن چیست؟ حال این را ببریم سر افراد، زیرا فرض این است، در احتمال اول حکم روی افراد رفته است نه روی عناوین، اصلا عناوین مد نظر نیستند، کأنه منطوق این بوده، «اذا بلغ الماء قدر کر لا ینجسه البول و الدم الکلب و الخنزیر» مگر اینکه اوصاف ثلاثشان تغییر کند، مفهومش، (اینجا اصلا به عنوان «شئ» کار نداریم، حکم روی افراد است طبق احتمال اول فرض این بود که این عناوین کلی مثل شئ و کل مد نظر نیستند بلکه اینها مرآة برای افراد هستند و حکم بدون نظر به آن عناوین روی افراد رفته است) مفهومش این است که «اذا لم یبلغ الماء قدر کر لیس لا ینجسه البول و الدم و الکلب و الخنزیر» اگر آب به اندازه کر نرسد، اینطو رنیست که بول و کلب و خنزیر آن را نجس نکند و این منافات ندارد با اینکه بعضی از اینها آب را نجس کنند. یعنی مفهوم موجبه جزئیه است.
پس می‏توانیم بگوییم که در این موارد مفهوم در مقابل منطوق هم اختلاف در «کم» پیدا می‏کند و هم اختلاف در «کیف» منتهی نه به آن بیانی که آنها گفتند. این حرف چه بسا از حیث نتیجه با آنچه که برخی گفتند سازگار باشد اما راه و طریقش متفاوت است. امام خمینی نیز می‏گویند اینجا معنا و مفهوم این قضیه این است و این منافات با تنجیس بعضی از این افراد ندارد، آنها نیز همین را گفتند، آنهایی که می‏گفتند: مفهوم قضیه عبارت است «اذا لم یبلغ قدر کر ینجسه شئ» لکن راه متفاوت است. امام خمینی یک ان قلتی را در پایان بحثشان مطرح می‏کنند و به آن جواب می‏دهند که ضرورتی ندارد آن را بیان کنیم.
لذا مجموعا امام خمینی در مورد عام استغراقی با نظر شیخ انصاری موافق نیستند. اینکه مفهوم قضیه منطوقیه عام که به نحو استغراقی حکم در آن ثابت شده، یک قضیه کلیه نیست، بلکه یک قضیه جزئیه است ولی از راه و طریقی این مطلب را اثبات می‎کنند که متفاوت با آن کسانی که قائل به این هستند که مفهوم به نحو موجبه جزییه ثابت می‎شود.
دلیل امام خمینی نیز عرف است. شیخ انصاری استناد کردند به عرف که ان العرف قاض بذلک، امام خمینی نیز می‎فرماید: عرف اقوی شاهد له، عرف این را می‏فهمد. واقعش هم همنیطور است. اگر این قضیه به عرف داده شود که «اذا لم یجئک زید لا یجب اکرام کل عالم» اگر زید نیامد لازم نیست همه علماء را اکرام کنی، عرف از این می‏فهمد که اگر بعضی‎ها را اکرام کنی منافاتی با این دستور ندارد، اکرام بعض لاینافی نهی از اکرام کل و عرف هم این را می‎فهمد.

حق در مسئله

به نظر می‏رسد فرمایش امام خمینی در این مقام درست است و واقعا آنچه که عرف از این قضیه می‏فهمد همین است که ایشان فرمودند در منطوق حکم بر عام استغراقی بار شود، طبیعتا در ناحیه مفهوم باید همان حکمی که بر عام استغراقی به اعتبار افرادش ثابت شده نفی شود، زیرا مفهوم یعنی انتفاء الحکم عند انتفاء الشرط، پس در مفهوم نفی الحکم باید استفاده شود، آن حکمی که برای منطوق ثابت بود در مفهوم نفی شود، لذا مفهوم «اذا بلغ الماء قدر کر لا ینجسه شئ» در حقیقت این است «اذا لم یبلغ الماء قدر کر لیس لا ینجسه شئ»؛ این در واقع می‏شود همان نقیضی که صاحب هدایه فرموده بود. زیرا گفت مفهوم عبارت است از نقیض منطوق، امام خمینی نیز همین را می‏گوید که لیس لا ینجسه شئ این نقیض لا ینجسه شئ است، یعنی کأنه اینجا همان نقیضی که در منطوق می‏گویند این هم همین است همینطور اینجا ثابت می‏شود. اگر هم نگوییم بر وزان آن است حداقل این است که تعریف مفهوم این است که انتفاء الحکم عند انتفاء شرط لذا به نظر می‏رسد نظر شیخ انصاری تمام نیست.
تنبیه رابع درباره تداخل اسباب و مسببات است.

تذکر اخلاقی

قال الامام موسی بن الجعفر:
«مَن أرادَ الغِنى بلا مالٍ ، و راحَةَ القَلبِ مِن الحَسَدِ ، و السَّلامَةَ في الدِّينِ ؛ فلْيَتَضَرَّعْ إلَى اللّه ِ عَزَّ و جلَّ في مَسألَتِهِ بأن يُكَمِّلَ عَقلَهُ ، فمَن عَقَلَ قَنَعَ بما يَكفيهِ ، و مَن قَنَعَ بما يَكفيهِ استَغنى ، و مَن لَم يَقنَعْ بما يَكفيهِ لَم يُدرِكِ الغِنى أبدا»
این از توصیه‎های ناب و مهمی است که امام کاظم (ع) به پیروان و شیعیان و بلکه همه انسان‏ها می‏کنند.
ما معمولا در درخواست‎هایمان و حاجتمان از خداوند متعال یا از کسانی که بین ما و خداوند به عنوان واسطه قرار داده می‏شوند، بیشتر مربوط به زندگی در این دنیا ست، امور مربوط به معیشت، توسعه در رزق و روزی و فوقش اینکه دینمان از آفت‎ها حفظ شود، یک مقدار بالاتر رویم، از رذائل اخلاقی مثل حسادت و کینه و اینها دلمان خالی شود، یعنی می‎گوییم خدایا از نظر مادی از دیگران ما را بی‏نیاز کن یا می‏گوییم: خدایا دین ما را حفظ کن، خدایا دل ما را از کدورتها و حسادت‎ها و کینه‏ها حفظ کن، اینها دعاهای خوبی است، بالاخره کسی که در خواست سلامت دین می‏کند، کسی که آرزوی آرامش دارد و راحتی دل و آرامش دل از خدا طلب می‏کند، خیلی ترجیح دارد نسبت به کسی که فقط نان و آب و خانه از خدا می‎خواهد. اما حضرت در این روایات به یک موضوع مهم که کمتر ما به آن توجه می‏کنیم توصیه می‏کند و آن هم درخواست عقل است، خدایا عقل به ما بده، این خیلی چیزی مهمی است، این عقلی که اینجا حضرت می‏فرماید، البته نه عقل محاسبه‏گر و عقل معاش و آنچه که در افواه به آن به زرنگی تعبیر می‏شود، عقل محاسبه‏گر مادی نیست، این به معنای حقیقی کلمه نعمت و عنایتی از خدا به‏ بنده‏اش است. از خد درخواست عقل کند، اگر این اجابت شود، همه اینها تأمین می‏شود.
می فرماید: «من اراد الغناء بلا مال» می‎گوید: کسی که می‏خواهد بدون مال و دارایی بی‏نیاز شود، مال را انسان برای رفع نیاز می‏خواهد، این مال که تأمین شد باز احساس نیاز است. معنای حرص چیست؟ آنهایی که خیلی هم ثروتمند هستند و همه نوع امکانات برایشان فراهم است، اینها باز احساس بی‏نیازی نمی‏کنند و روز به روز خودشان را نیازمندتر حس می‏کنند. می‏گوید: اگر کسی می‎خواهد بدون مال به بی نیازی برسد، اگر کسی می‏خواهد به آرامش درونی برسد، راحة القلب، این آن گمشده‎ای است که بشر امروز به دنبال آن می‏گردد و خیلی کم یاب شده، این همه نا آرامی‏ها و استرس‏ها، آن‎هم در کسانی که به حسب ظاهر ممکن است آدم بگوید که اینها مشکلی ندارند، همه چیز برایشان فراهم است، اما راحة القلب و آرامش درونی خیلی مهم است، کسی که می‏خواهد به آرامش درونی برسد من الحسد، یکی از مشکلات اصلی بشر حسادت است، آن بچه کوچکی که تازه محیط دور خودش را می‏شناسد این آتش درونش روشن است تا کسی که به سنین جوانی و پیری می‏‏رسد همیشه خودش را مقایسه می‏کند با دیگران و این او را آزار می‎دهد.حال این قیاس در جهات مادی است یا در جهت ریاست است، اینکه او دارد و من ندارم و یک طوری این حسادت می‏کند که او موقعیتش این طور است و من اینطور هستم، این بدترین چیزی است که مثل خوره جان و روح و درون انسان‏ها را آزار می‎دهد. کسی که سلامت در دین می‏خواهد، کسی که دنبال این است که دینش دین سالم و پاکی باشد، این سه گروه: من اراد الغنی بلا مال، کسی که بی نیازی بدون مال و دارایی می‏خواهد، کسی که آرامش و آسایش درونی و قلبی می‏خواهد، کسی که دنبال سلامت دین است فلیتضرع الی الله فی مسئلته، تضرع به درگاه خدا کند در این خواسته و متضرعانه این خواسته را داشته باشد و از خدا طلب کند. بان یکمل عقله، از خدا بخواهد خدایا عقل من را کامل کن، کامل شدن عقل انسان مساوی است با رفع همه این مشکلات. عقل اگر کامل شود می‏فهمد حقیقت بی‏نیازی چیست؟ اگر عقل کسی کامل شود حقیقت دین را می‏فهمد، عقل کسی کامل شود دنیا را خوب می‎شناسد، عقل کسی کامل شود روح بی نیازی در تمام وجود او حاصل می‎شود و آن مسائلی که به خاطر آنها نا آرام است، آن مسائل از دیدش اهمیت ندارد، اهمیت خودش را از دست می‏دهد، اینها را حقیر می بیند، لذا می‏فرماید: فمن عقل قنع بما یکفی، بعد می‏گوید کسی که عقل پیدا کند به آنچه که او را بس است و کفایت می‏کند او را قانع است. بالاخره نیازهایی دارد می‏گوید آنچه که برای رفع حوایج من نیاز است، خدا را شکر دارم و به همین قانع است، و من قنع بما یکفی، استغناء، و کسی که قانع شود به آنچه که کفایت می‏کند او را این روحیه قناعت به این معنا نیست که کسی به خودش سخت بگیرد مثلا خیلی بر خودش و خانواده اش در مسائل مادی آنها را در تنگنا قرار دهد، در مسائل علمی یا موقعیت های اجتماعی هر چه هست آنچه که برای او لازم است، اگر به آنچه که او را کفایت می‎کند قانع باشد، این بی‏نیاز می‏شود. یعنی انسان که عقل پیدا کند، این عقل باعث می‏شود با مسئله قناعت خو بگیرد، حقایق این عالم را ببیند، می‏بیند این دنیا اینطور است و گذرا است و پایان دارد و من هم یک نیازهای محدودی دارم، همین نیازهای من برطرف شود و باید برا ی آن نیز تلاش کند، کسی که عقل پیدا کند روحیه قناعت پیدا می‏کند و کسی که قناعت پیدا کند بی نیاز است. اساس بی‏نیازی قناعت است و قناعت در پرتو عقل حاصل می شود و من لم یغن بما یکفیه لم یدرک الغنی ابدا و کسی که قناعت نکند به آن چیزی که او را کفایت می‏کند هیچ گاه به قناعت و بی نیازی نخواهد رسید، اصلا هیچ گاه آن را درک نخواهد کرد. این خیلی مهم است که ما از امام موسی کاظم(ع) این را یاد بگیریم که از خدا متضرعانه درخواست کمال عقل کنیم. در دعاها چقدر از خدا طلب می‏کنیم؟ این یک مسئله بسیار مهمی است.
لذا یکی از محورهای مهم در توصیه هاو بیانات و فرمایشات امام کاظم(ع) همین است که به عقل به عنوان میزان و معیار اهمیت و ارزش، هم دردنیا و هم در آخرت تاکید می‏کند. جالب است در روایتی می‏فرماید: «ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلی عِبادِهِ إِلاّ لِیعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِی الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ»
اعقلهم ارفعهم فی الدنیا و الآخره، هدف انبیاء و ارسال رسل این بوده که اینها تعقل کنند درباره خدا و از خدا، احسنهم استجابتا و احسنهم معرفتا، هر کسی که به خدا معرفت بیشتری داشته باشد پذیرش بیشتری از ناحیه خدا خواهد داشت، قرب به حق تعالی به کثرت صوم و صلوة و الصیام نیست، چه اینکه آن هم در پرتو عقل خود به خود حاصل می‏شود، کسی که خدا را بشناسد همیشه در حال بندگی و پرستش است. اعلمهم بامر الله احسنهم عقلا و اعقلهم ارفعهم درجة فی الدنیا و الآخره، میزان و معیار افراد، درجه و رتبه افراد چه در دنیا و آخرت با این عقل معلوم می‏شود. حال چقدر ما از این عنصر بهره مندیم خدا می‎داند. زندگی ما در این دنیا نشان می دهد که با این امر خیلی میانه ای نداریم.

برچسب‌ها:, , , , , , , , , , , , ,