جلسه نود و دوم – مسأله یکم- جهت سوم: ملاک سیادت- ادله مشهور- دلیل اول و دوم

بازدیدها: 7

جلسه 92 – PDF

جلسه نود و دوم
مسأله یکم- جهت سوم: ملاک سیادت- ادله مشهور- دلیل اول و دوم
29/01/1397

  خلاصه جلسه گذشته
جهت ثالثه درباره ملاک و مناط سیادت است. عرض شد دو قول در این مسأله وجود دارد؛ یکی قول مشهور و یکی هم قولی که به سید مرتضی نسبت داده شده است. مشهور معتقدند سیادت فقط با انتساب به هاشم به سبب ابوة حاصل می‎شود. اما قول منسوب به سید مرتضی این است که انتساب به هاشم بالأم نیز مشمول عنوان سیادت هست. صاحب حدائق ریشه این نزاع و اختلاف را با ذکر عبارتی از سید مرتضی در این مسأله قرار داد که آیا «ولدُ البنت ولدٌ حقیقةً أم لا». اینکه پسرِ دختر، پسر محسوب می‎شود یا خیر؟
پس از بررسی معلوم شد که این دو مسأله کاملاً از هم متفاوت هستند؛ اگر کسی قائل شود که «ولدُ البنت لم یکن ولداً حقیقةً»، اینطور نیست که در آن مسأله قائل به این شود که سیادت از طریق اُم نیز حاصل می‎شود. این دو مسأله کاملاً از هم جدا هستند؛ لذا عرض شد کثیری از کسانی که معتقدند «ولدُ البنت ولدٌ حقیقةً»، یعنی پسرِ دختر هم پسرِ شخص محسوب می‎شود، در عین حال در مسأله سیادت همانند مشهور معتقدند سیادت با انتساب به هاشم فقط از طریق پدر حاصل می‎شود. لذا اگر کسی مادرش منتسب به هاشم باشد ولی پدرش منتسب نباشد، سید محسوب نمی‎شود و آثار خاصی که در باب خمس برای سید بار شده، شامل او نمی‎شود. علی أی حال این اجمالی از بحث جلسه گذشته بود. باید ادله را هم بررسی کنیم.
 
ادله مشهور
برای قول مشهور، به چند وجه استدلال شده است.
دلیل اول
وجه اول، اجماعی است که مؤید و مُعتضد به تسالم یا شهرت فتوائیه و عملیه است. برخی در این مسأله ادعای اجماع کرده‎اند و گفته‎اند این اجماعی است که سیادت فقط با انتساب به هاشم بالأبوة حاصل می‎شود.
این اجماع اگر منقول هم باشد، چون معتضد و مؤید به تسالم و شهرت فتوایی و عملی است، می‎تواند قابل اعتماد باشد. چون اجماع منقول به تنهایی یا تسالم و شهرت به تنهایی نمی‎توانند دلیلیت داشته باشند. اما اگر این‎ها ضمیمه شوند [چنانچه شیخ در رسائل فرموده] می‎تواند به عنوان یک دلیل در این مسأله مورد استناد واقع شود.
دلیل دوم
دلیل دوم، روایتی است که حماد بن عیسی عَن بعض اصحابنا عَن العبد الصالح ابالحسن الاول، در یک حدیث نسبتاً طولانی نقل کرده است. این روایت قبلاً به مناسبت‎های مختلف خوانده‎ شد؛ روایت طولانی است ولی ما آن قسمتی از روایت که شاهد بحث است را نقل می‎کنیم. در این روایت آمده: «وَ مَنْ‏ كَانَتْ‏ أُمُّهُ‏ مِنْ بَنِي هَاشِمٍ وَ أَبُوهُ مِنْ سَائِرِ قُرَيْشٍ- فَإِنَّ الصَّدَقَاتِ تَحِلُّ لَهُ وَ لَيْسَ لَهُ مِنَ الْخُمُسِ شَيْ‏ءٌ لِأَنَّ اللَّهَ يَقُولُ‏ ادْعُوهُمْ لِآبائِهِمْ‏» .
در این روایت چنین آمده: کسی که مادرش از بنی هاشم باشد و پدرش از سایر تیره‎های قریش باشد، صدقات برای او حلال است ولی از خمس هیچ چیزی به او تعلق نمی‎گیرد.
این روایت خیلی صریح و روشن دلالت می‎کند بر اینکه استحقاق خمس تنها به سبب انتساب به هاشم آن هم از طریق پدر حاصل می‎شود.
اما از نظر سند هم درست است که مرسله است ولی چون مرسِل، حماد بن عیسی است و او از اصحاب اجماع است، لذا ارسال لطمه‎ای به روایت نمی‎زند. به علاوه، مشایخ از حماد بن عیسی نقل روایت کرده‎اند و خودِ نقلِ مشایخ ثقات، دلیل بر توثیق است. اگر مشایخ ثقات از کسی چیزی نقل کنند، دالّ بر آن است که این شخص ثقه است. به علاوه، خودِ این روایت مورد عمل اصحاب قرار گرفته و روایاتی که مورد عمل اصحاب شود ولو ضعف سندی هم داشته باشد، اما این ضعف با عمل اصحاب جبران می‎شود. لذا از نظر سندی مشکلی در این روایت نیست و دلالت آن بسیار واضح و روشن است.
سؤال:
استاد: هاشم یک فرزند ذکور به نام عبدالمطلب داشته است. عبدالمطلب یازده یا دوازده فرزند پسر داشته است که برخی از آن‎ها از دنیا رفتند؛ یعنی نسلی از آن‎ها شکل نگرفت ولی برخی از آن‎ها باقی ماندند؛ عقیل، حارث، لَهَب، عباس، این‎ها فرزندان عبدالمطلب هستند. لذا تصریح کرده‎اند که انتساب به هاشم از طریق هر یک از فرزندان عبدالمطلب باشد، برای عنوان سیادت و ترتب احکام، کفایت می‎کند. عبارت مرحوم سید را هم در جلسه قبل خواندیم: «لا فرق بین أن یکون عباسیاً و علویاً و فاطمیاً». حتی برخی به مرحوم سید اشکال کرده‎اند که چرا فقط این‎ها را گفته است؛ غیر این‎ها هم هستند؛ مثل حارثی و عقیلی.
سؤال این است که چرا منتسبین به هاشم یا عبدالمطلب این ویژگی را پیدا کرده‎اند؟ مسأله سیادت و مهتری و آقایی، به خاطر ویژگی‎های شخصیتی هاشم، قبل از بعثت پیامبر و قبل از ولادت پیامبر مطرح بوده است. تلقی عموم این است که سید فقط از ذریه امیرالمؤمنین و فاطمه زهرا(س) آن هم از طریق پیامبر است و این ملاک سیادت است، در حالی که چنین نیست. در بین ایرانی‎ها و شیعیان، بیشتر این تلقی است که ذریه پیامبر، سیادت دارند. لذا برخی گفته‎اند که خودِ این دلیل بر آن است که سیادت از طریق اُم نیز حاصل می‎شود. این اشکالی است که بعداً جواب آن را خواهیم داد. ولی مسأله سیادتِ هاشم یا عبدالمطلب قبل از پیامبر مطرح بوده؛ این‎ها به دلایل شخصیتی و برخی خصلت‎هایی که داشتند، مثلاً اهل بذل و بخشش بودند، کلیددار کعبه بودند، مهمان نواز بودند، بین مردم محترم بودند. مجموعه این موارد، مزیتی برای آن‎ها فراهم کرده بود و عنوان «سید» را به آن‎ها می‎گفتند. این در مورد پیامبر یک خصوصیتی ایجاد کرده و به خاطر اهتمامی که به شأن پیامبر و خانواده پیامبر وجود داشته یک سری احکامی هم بر این مترتب شده است، به عبارت دیگر این یک واقعیت موجود در آن زمان بوده که این هم فلسفه‎اش می‎تواند این باشد که تکریم شرفاء و سادات برای دیگران پندآموزی دارد. و وجه آن این است که چون این نسل، یک نسل پاک و پاکیزه بودند، برای اینکه این نسل در امتداد زمان و در امتداد تاریخ، برجسته باشند و تکریم آن‎ها، تکریم پیامبر و جدّ پیامبر باشد و یک خانواده‎ای باشند که مورد توجه و احترام هستند، یک سری حقوقی برای این‎ها قرار داده شده و زکات و صدقات را برای این‎ها حرام کرده‎اند.
سؤال:
استاد: این‎ها مشرک نبودند؛ نه عبدالمطلب و نه هاشم، هیچ کدام مشرک نبودند. در گزارشات تاریخی آمده که این‎ها موحد بودند و هیچ‎گاه بت نمی‎پرستند. آن زمان هنوز اسلام نیامده بود، اما موحد بودند و از دین ابراهیم حنیف تبعیت می‎کردند.
سؤال:
استاد: ممکن است خیلی‎ها این ویژگی‎ها داشتند، اما آن چیزی که ما را وادار کرده که در این‎جا این بحث را داشته باشیم، این است که این عنوان در ادله ما وارد شده است. کاری نداریم که چه کسی آقایی و سروری و مهمان نوازی داشته و اهل بذل و بخشش بوده؛ پیامبران هم این چنین بودند؛ حضرت موسی، حضرت عیسی، حضرت ابراهیم. ما نفیاً و اثباتاً با آن موضوع در رابطه با دیگران کار نداریم؛ عمده این است که در ادله و روایات، احکامی بر عنوان هاشمی و مطلّبی بار شده است. به خاطر همین است که ما نسبت به موضوع سیادت در فقه، یک حساسیت داریم. اگر این ادله نبود، این مسأله و این واقعیت مثل خیلی از واقعیت‎های دیگر و سجایا و محاسن اخلاقی که برخی از مردم داشتند، به عنوان یک فضیلت قابل نقل و ترویج بود. مثلاً حاتم طایی اهل بذل و بخشش بود و این یک فضیلت و ارزش است ولی ما کاری با این جهت نداریم که او چنین بوده است. آن چیزی که ما را به این وادی کشانده، این است که در برخی روایات این عنوان، موضوع برای یک سری احکام قرار گرفته است.
سؤال:
استاد: این همان تلقی نادرست است که در بین ما ایرانی‎ها شکل گرفته است. مسأله سیادت هم از طریق امیرالمؤمنین(ع) ثابت می‎شود و نه از طریق فاطمه زهرا(س). ابوطالب، عباس، این‎ها از سادات هستند. لذا به همان ملاکی که پیامبر به خاطر انتسابش به هاشم به عنوان سیادت شناخته می‎شود، امیرالمؤمنین هم همین طور، فرزندان عباس، فرزندان عقیل، این‎ها هم همین طور.
سؤال:
استاد: مسأله ولد البنت ولدٌ ربطی به این ندارد. ما می‎گوییم امام حسن و امام حسین اولاد پیامبر هستند. یعنی با اینکه فرزندِ دخترِ پیامبر هستند اما در عین حال فرزندِ پیامبر محسوب می‎شوند. چون هم از نظر لغت و هم از نظر عرف و هم از نظر طبیعت حال و هم از نظر برخی احکام شرعی، صدق ولد بر ولد البنت صحیح است. بله، این‎ها عترت پیامبر هستند؛ عترت پیامبر، الگو هستند. یکی از آن دو شیء گرانبها هستند که پیامبر آن را برای بعد از خودش قرار داده است. اما این چه ارتباطی به سیادت دارد؟ فرزندان عباس جزء عترت پیامبر نیستند ولی سید هستند. فرزندان عقیل جزء عترت پیامبر نیستند ولی سید محسوب می‎شوند. یعنی استحقاق خمس را دارند. استحقاق خمس برای یک عده خاصی است و یک شرایطی باید داشته باشند. مهم‎ترین ملاک آن، مسأله سیادت است [طبق نظر مشهور].
سؤال:
استاد: چرا فقط منتسبین به هاشم از طریق پدر، سید هستند؟ یک وقت شما مطالبه دلیل می‎کنید که چرا فقط منتسبین به هاشم از طریق پدر، سید هستند و مستحق خمس هستند و منتسبین به هاشم از طریق مادر، مستحق خمس نیستند و سید محسوب نمی‎شوند، این چیزی است که باید در لابلای ادله جستجو کرد.
سؤال:
استاد:  مسأله ایمان، فسق، فجور، این‎ها یک بحث دیگر است. الان بحث بر سرِ این است که یک عشیره و یک طائفه صرف نظر از اینکه این‎ها آدم‎های خوبی هستند یا بد، فاسق‎اند یا عادل، عنوان سیادت بر آنها منطبق می‎شود یا نه؟ باید دلیل این را بدانیم که چرا عنوان سیادت از این جهت که موضوع برای برخی احکام است، بر اینها فقط منطبق می‎شود؟ می‎گوییم اولاً اجماع داریم؛ دوم اینکه روایت معتبر داریم که می‎گوید کسی که از مادر انتساب به هاشم پیدا کند، نمی‎تواند خمس بگیرد. دلیل دیگری هم داریم که عرض خواهیم کرد. اگر برای سادات یک حکم خاصی در شریعت قرار داده شده، معنایش نفی سیادت و آقایی و سروری برای دیگران نیست. در روایات ما برای مطلق افراد بخشنده یک حکمی را قرار نداده، بلکه فقط برای عنوان منتسبین به هاشم مِن طریق الأب، یک احکامی قرار داده است. شما می‎گویید مگر این‎ها خونشان رنگین‎تر است؟ آیا این حکم تبعیض آمیز نیست؟ این‎ها را قبلاً گفته‎ام و الان هم تکرار می‎کنم؛ اساس این مسأله آن است که این‎ها به نوعی به پیامبر یا پدر پیامبر منسوب می‎شوند؛ از یک شجره طیبه‎ای ناشی شده‎اند. اگر در یک شهری یک آدم خوشنام و پاک زندگی کند و به فضیلت شهرت داشته باشد، وقتی از دنیا برود فرزندان او هر چند انسان‎های ناشایست باشند اما مورد احترام مردم هستند و مردم آن‎ها را تکریم می‎کنند. چون پدر مورد احترام بوده و لذا مردم به خاطر پدر حتی فرزند ناشایستِ او را احترام می‎کنند. این یک امر عرفی در بین مردم است. این به خاطر عظمت شأن پدرِ پیامبر و جدّ پیامبر است و یک تقدیری است از او که چنین فرزندی را تحویل جامعه داده، برای نسل و ذریه او یک تکریم خاصی قرار داده‎اند. این‎ها نه به خاطر این است که خودِ این‎ها افراد خوبی هستند؛ حتی در بین آن‎ها افراد بد هم پیدا می‎شود. ولی به احترام پیامبر یا به احترام عبدالمطلب، می‎گویند تکریمی نسبت به این‎ها شود. این تکریم و بزرگداشت نسبت به نسل هاشم و ذریه پیامبر، در واقع تکریم اوست. «المَرءُ یحفظ فی وُلده»، معنایش این است که احترامی که به شخص هست، این احترام در مورد فرزندش هم هست. فلسفه این احترام چیست؟ اگر پیامبر یا هاشم یا عبدالمطلب دارای آن خصلت‎ها بودند، چرا باید بعد از هزار و چند صد سال هنوز فرزندان او را احترام کنیم؟ چون این احترام پیامبر است. اینکه مردم نشانه‎های پیامبر را به یاد آورند، خودِ جریان نسل در امتداد تاریخ، یادآوری کننده خودِ پیامبر است. به نظر من یکی از راه‎های تکریم پیامبر و حضور پیامبر و یادآوری آن شخصیت در متن زندگی روزانه بشر در طول تاریخ همین است. همین که نسل به نسل این منتقل شود که یک احترامی به سادات می‎گذارند؛ خیلی‎ها به هیچ وجه خودشان را بر سادات مقدم نمی‎کنند. این یک اعتقاد است. وقتی این اعتقاد عملی می‎شود، در واقع تکریم این شخص خاص نیست. همه می‎گویند که این تکریم به خاطر جدّ شماست. خودِ حضور این شخصیت در متن زندگی، آثار مختلف دارد. یعنی این یک نوع تکریم فضیلت‎های پیامبر است. چون در ذهن می‎آید آن آدم که بود که بعد از هزار سال ما باید به نسل او احترام بگذاریم؟ این باعث می‎شود که ذهن ما به طرف آن فضیلت‎ها برود. خودِ این آموزنده است.
این‎ها کارهایی است که شکل آن احترام به این شخص است ولی محتوای آن یک محتوای بسیار آموزنده و مهم است که آن شخصیت چه عظمتی داشته که به خاطر آن بعد از این همه سال، ما باید نسل سی‎ام او را مثلاً احترام کنیم. این‎ها می‎تواند حکمت این احکام باشد. این یک تلاشی است برای توجه دادن ذهن انسان‎ها به سوی کانون آن فضیلت‎ها که هر چه هست از اوست. یعنی گویا خواسته از ذهن‎ها فراموش نشود. این یک روش بسیار ظریف و دقیق است برای حضور دائمی پیامبر در عرصه و متن زندگی ما. درست است که ما هر روز در نمازها نام پیامبر(ص) را می‎بریم؛ این یک بعد است. اما اینکه ما می‎بینیم صلوات بر پیامبر(ص) و خیلی از کارهای دیگر سفارش می‎شود، برای این است که این پیوندها با آن الگو و اسوه قطع نشود و روز به روز قوی‎تر شود. ما اصل را فراموش می‎کنیم و به فرع می‎چسبیم. به جای اینکه این امور ما را متوجه آن نقطه و آن کانون کند، فقط به شکل و ظاهر بسنده می‎کنیم. با قرآن و نماز و بسیاری از مناسک دیگر هم همین کار می‎کنیم. به هر حال این مسأله قابل دفاع هست؛ اینکه نسبت به سادات یک تکریم خاصی در نظر گرفته شود و آن هم با این هدف، این هم عرفی و هم عقلایی است و هم هدف دارد.
سؤال:
استاد: عرض شد که مسأله سیادت با مسأله امامت گره نخورده است. برخی از این احکام مثل اختصاص خمس به این‎ها یا اولویت این‎ها در اخذ خمس، برای همین است. بحث ایجاد یک طبقه ممتاز و ویژه در بین طبقات اجتماعی و یک خانواده خاص و برتر نیست. بحث این است که این تکریم و بزرگداشت یک ضمانت اجرایی داشته باشد و صرفاً یک توصیه اخلاقی نباشد، برخی از احکام در این رابطه جعل شده است. من فکر می‎کنم مجموعاً این امور می‎تواند به اندازه کافی دفاعی در برابر این سؤال باشد که چرا یک چنین مزیت‎هایی برای ذریه و نسل عبدالمطلب یا هاشم قرار داده شده است.