رئیس پژوهشگاه مطالعات فقه معاصر گفت: عاشورا برای انسان معاصر، صرفاً یک سوگنامه نیست، بلکه منشورِ زندگی سعادتمندانه است که در آن، اخلاق بر ثروت و قدرت ترجیح دارد و ارزشهای انسانی و اخلاقی بر هوس های زودگذر دنیایی مقدم شمرده می‌شود و فریاد علیه ظلم و ستم و بی عدالتی و دفاع از مظلوم بلندترین فریاد است تا بدین‌وسیله، بن‌بست‌های اخلاقی و بحران‌های هویتی گشوده شود.

 

آیت الله سید مجتبی نورمفیدی
 

چگونه جامعه‌ای که پیامبر اکرم(ص) را دیده و قرآن را شنیده بود، به واقعه عاشورا رسید؟

ضمن عرض تسلیت به مناسبت فرا رسیدن ایام حزن ال الله و گرامیداشت یاد شهدای جنگهای تحمیلی به خصوص امام شهید و تقدیر و تشکر از ملت شریف وصبور و مقاوم ایران که با اقتدا به سید الشهدا تا کنون در مقابل یزیدیان زمانه سر تسلیم فرود نیاورده اند و قهرمانانه ایستادگی کرده اند  در پاسخ به سوال شما باید عرض کنم که رسیدن جامعه اسلامی از دوران پیامبر اکرم (ص) به واقعه تلخ عاشورا در کمتر از نیم قرن، معلول یک سلسله تغییرات تدریجی و عوامل فرهنگی، اجتماعی و سیاسی بود که در این مجال به  مهم‌ترین آن‌ها اشاره ای گذرا می کنم.

از منظر کلامی، بذر عاشورا در روزی کاشته شد که رهبری سیاسی از مرجعیت علمی و معنوی جدا شد. پیامبر اکرم (ص) در غدیر خم، جانشینی را بر اساس نص الهی و شایستگی‌های ذاتی تعیین فرمودند. اما با نادیده گرفتن این نص، معیار انتخاب رهبر از شایسته‌سالاری الهی به مصلحت‌سنجی بشری، قبیله‌گرایی و بعدها غلبه با شمشیر تغییر یافت. وقتی جامعه پذیرفت که می‌تواند بر جایگاه خلیفه‌ الهی کسی را بنشاند که فاقد علم لدنی و عصمت است، راه برای توجیه حکومت هر فردی—حتی کسی چون یزید—باز شد. قرآن کریم هشدار داده بود که: «أَفَإِنْ مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِکُمْ»  این ارتجاع و بازگشت به گذشته دقیقاً در قالب احیای ساختار قبیله‌ای رخ داد. اموی ها که تا فتح مکه در برابر اسلام شمشیر می‌زدند و با عفو پیامبر به عنوان طُلَقاء (آزادشدگان) جان به در بردند، به تدریج در مناصب کلیدی حکومت نفوذ کردند. در زمان خلیفه سوم زمامداری ولایات مهمی چون شام، کوفه و مصر به دست خاندان اموی همچون معاویه و ولید بن عقبه افتاد . این جابجایی قدرت، کینه دیرینه بنی‌امیه از بنی‌هاشم به ویژه انتقام بدر و احد را که زیر خاکستر اسلام پنهان شده بود، شعله‌ور ساخت. جمله معروف یزید پس از عاشورا که «لَعِبَتْ هَاشِمُ بِالْمُلْکِ…» بنی‌هاشم با حکومت بازی کردند، نه خبری آمده و نه وحیی نازل شده است تجلی کامل این کفر پنهان و عصبیت جاهلی است.

یکی دیگر از این عوامل دنیاگرایی و ثروت‌اندوزی بود.با گسترش فتوحات اسلامی در دهه‌های بعد از رحلت پیامبر (ص)، ثروت‌های عظیمی وارد سرزمین‌های اسلامی شد.  سرازیر شدن ثروت، روحیه ساده‌ زیستی و برابری دوران پیامبر را تغییر داد و اشرافیت جدیدی شکل گرفت. بسیاری از مسلمانان و حتی برخی از صحابه، درگیر رقابت برای کسب دنیا و منافع مادی شدند وکم کم حتی حرام خواری رواج پیدا کرد.بدیهی است شکم‌هایی که از حرام و شبهه پر شده بود، دیگر تاب شنیدن کلام حق را نداشت. این همان حقیقتی است که سیدالشهدا (ع) در روز عاشورا بیان فرمودند: «فَقَدْ مُلِئَتْ بُطُونُکُمْ مِنَ الْحَرَامِ…» (شکم‌هایتان از حرام پر شده است). امام حسین (ع) در مسیر کربلا نیز به این موضوع اشاره کردند: الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم .مردم بندگان دنیا هستند و دین تنها بر زبانشان می‌چرخد.

عامل دیگر، تحریف دین و تبلیغات مسموم و جعل حدیث و فرقه سازی بود. دستگاه خلافت اموی، به ویژه در دوران معاویه، از ابزار تبلیغات و رسانه یعنی منابر به شدت استفاده کرد. در منطقه شام که از ابتدا تحت حکومت معاویه بود، مردم اسلام را از دریچه نگاه امویان شناختند و شناخت درستی از اهل بیت (ع) نداشتند. جعل حدیث، تخریب چهره امام علی (ع) و وارونه جلوه دادن مفاهیم دینی باعث شد تا افکار عمومی به راحتی فریب بخورند. او با استخدام محدثان درباری مانند ابوهریره و سمره بن جندب احادیث فراوانی در فضیلت بنی‌امیه و قدح امیرالمؤمنین علی (ع) جعل کرد.

از سوی دیگر، برای توجیه ظلم‌های حکومت، عقیده جبر را ترویج کردند تا مردم بپذیرند که حکومت یزید خواست و تقدیر الهی است .عبیدالله بن زیاد در کوفه به حضرت زینب (س) گفت: «دیدی خدا با برادرت چه کرد؟» که با پاسخ کوبنده حضرت (مَا رَأَیْتُ إِلَّا جَمِیلًا) مواجه شد. در چنین فضای مسمومی، سبّ و لعن علی (ع) در مساجد به یک سنت  تبدیل شد تا جایی که وقتی خبر شهادت امیرالمؤمنین (ع) در محراب مسجد کوفه به شام رسید، شامیان با تعجب پرسیدند: مگر علی نماز هم می‌خواند؟

ایجاد رعب و وحشت و خفقان شدید هم عامل مهمی در به وجود آمدن این وضعیت بود.حکومت اموی برای تثبیت قدرت خود، از هیچ خشونتی دریغ نکرد. شهادت شخصیت‌های برجسته و وفادار به اهل بیت، بریدن حقوق مخالفان از بیت‌المال و ایجاد فضای رعب و وحشت توسط والیانی چون زیاد بن ابیه و عبیدالله بن زیاد، باعث شد تا بسیاری از مردم از ترس جان و مال خود، حق را نادیده بگیرند یا سکوت کنند. به طور کلی دولت اموی سیاستی مبتنی بر رعب و وحشت مطلق (النصر بالرعب) را پایه‌گذاری کرده بود. شهادت فجیع صحابه جلیل‌القدری چون حجر بن عدی و عمرو بن حمق خزاعی و بریدن دست و پا و به صلیب کشیدن شیعیان، نفس‌ها را در سینه حبس کرد. توصیف مردم کوفه توسط  فرزدق در پاسخ به امام حسین (ع) که فرمود: «قُلُوبُهُمْ مَعَکَ وَ سُیُوفُهُمْ مَعَ بَنِی أُمَیَّهَ» (دل‌هایشان با توست، اما شمشیرهایشان با بنی‌امیه)، نشان‌دهنده این وضعیت  است . آن‌ها حقانیت اهل‌بیت را می‌شناختند، اما وابستگی شدید به دنیا و ترس فلج‌کننده از شمشیر ابن‌زیاد، باعث شد بر خلاف عقیده درونی خود عمل کنند.

عامل پنجم این بود که بسیاری از نخبگان جامعه، صحابه و تابعین در برابر انحرافات تدریجی سکوت کردند. عافیت‌طلبی و ترس از به خطر افتادن موقعیت‌های اجتماعی باعث شد تا نهی از منکر در سطح کلان فراموش شود. شاید بتوان گفت خطرناک‌ترین عامل سقوط این جامعه، سکوت و سازشکاری صحابه و تابعین در برابر بدعت‌ها بود. امام حسین (ع) دو سال قبل از مرگ معاویه در خطبه معروف خود در منا ، با لحنی عتاب‌آلود، نخبگان و علمای دین را به دلیل ترک امر به معروف و نهی از منکر مؤاخذه کرده و می‌فرمایند: «عِلْمُکُمْ أَنَّ مَوَاثِیقَ اللَّهِ مَنْقُوضَهٌ فَلَا تَفْزَعُونَ…» (شما می‌بینید که پیمان‌های الهی شکسته می‌شود اما فریاد برنمی‌آورید…). ترس از قطع مقرری بیت‌المال و به خطر افتادن جان، باعث شد چهره‌هایی که خود پیامبر(ص) را دیده بودند، در برابر یزیدِ شراب‌خوار و متجاهر به فسق سکوت کنند.

خلاصه انکه عاشورا، برخورد اجتناب‌ناپذیرِ دو قرائت از اسلام بود: اسلام ناب محمدی که در سیدالشهدا تجلی یافته بود و اسلام تحریف‌شده اموی که تجلی‌یافته در یزید بود. امام حسین (ع) با قیام خود، این پوسته نفاق را درید و با فدا کردن جان خویش، از انهدام کامل دین جلوگیری کرد.

به نظر شما ریشه اصلی عاشورا را باید در کجا جست‌وجو کرد؛ در انحراف ساختار قدرت، دگرگونی ارزش‌های اجتماعی، ضعف اخلاق عمومی یا فاصله گرفتن جامعه از روح دین؟

همانطور که در پاسخ به سوال اول اشاره کردم واقعه عاشورا محصول یک عامل نیست، بلکه ترکیبی درهم‌تنیده از تمامی مواردی است که اشاره کردید. در واقع، این چهار عنصر یک زنجیره متصل‌به‌هم را تشکیل دادند ولی اگر بخواهیم در میان این چهار سبب یکی را اصلی بنامیم می توانیم به فاصله گرفتن جامعه از روح دین اشاره کنیم چون این مسئله موجب آن سه مشکل دیگر شد. اگر روح دین حفظ شده بود و اهل بیت علیهم السلام به عنوان حاملان واقعی دین به حاشیه رانده نشده بودند این اتفاقات نمی افتاد.هر چند از آن سو هم می توان ادعا کرد که انحراف مسیر رهبری سیاسی و دگرگونی ارزشهای اجتماعی و ضعف اخلاق عمومی به مرور منجر به تهی شدن دین از حقیقت خود شد.

به هر حال انحراف مسیر زعامت سیاسی واجتماعی جامعه و جدایی مرجعیت علمی- معنوی از قدرت سیاسی و در نهایت تبدیل خلافت به سلطنت موروثی اموی، باعث شد حاکمانی بر مسند قدرت بنشینند که تعهدی به اصول اسلام نداشتند. وقتی این مسئله مهم  از مسیر حق منحرف گردید، و بیت‌المال، منابر و انتصابات برای تغییر جهت کل جامعه به کار گرفته شد، حاکمیت جدید هم برای تثبیت خود، ارزش‌های جامعه را تغییر داد. سرازیر شدن ثروت‌های ناشی از فتوحات و نحوه توزیع نابرابر آن، ارزش‌هایی چون ساده‌زیستی، مساوات و تقوا را به اشرافیت، رفاه‌طلبی و دنیاگرایی تبدیل کرد. همچنین، عصبیت‌های قبیله‌ای که پیامبر (ص) آن‌ها را منسوخ کرده بود، دوباره به عنوان ارزش اجتماعی و عامل برتری‌جویی احیا شد.

تغییر ارزش‌هاهم به مرور اخلاق عمومی را دچار زوال کرد. رواج تطمیع و ارعاب ، جامعه را گرفتار عافیت‌طلبی، ترس، پیمان‌شکنی و نفاق نمود. همان‌طور که امام حسین (ع) فرمودند، شکم‌های پر از حرام مانع از شنیدن حرف حق شد. جامعه‌ای که اخلاق را فدای منافع زودگذر کند، به راحتی به قتل فرزند پیامبرش تن می‌دهد.

این عوامل باعث شد که از اسلام تنها یک پوسته و نام باقی بماند و روح دین را که مبتنی بر عدالت، حریت و ولایت حق بود، از بین برد. جامعه‌ای که در روز عاشورا مقابل امام ایستاد، مناسک ظاهری دین مثل نماز را انجام می‌داد، اما روح دین و قدرت تشخیص حق از باطل را کاملاً از دست داده بود.در این میان قیام امام حسین (ع) در واقع یک شوک بزرگ برای بیدار کردن جامعه‌ای بود که در این چرخه باطل و درهم‌تنیده گرفتار شده بود.

عاشورا چه تصویری از مسئولیت حاکمان، نخبگان، عالمان و مردم در برابر انحرافات اجتماعی و سیاسی ارائه می‌دهد؟

با توجه به آنچه گفته شد پاسخ به این سوال هم روشن می شود. واقعه عاشورا به مثابه یک آموزشگاه بزرگ و بی نظیراجتماعی، نقش و مسئولیت هر یک از این اصناف  را در هنگام انحراف بنیادین جامعه به تصویر می‌کشد. بر اساس آموزه های این مدرسه  حکومت یک امانت است و مسئولیت حاکم در اسلام، نگهبانی از حدود الهی و رعایت عدالت است. وقتی حاکمی مانند یزید مشروعیت اخلاقی و دینی خود را از دست می‌دهد و حکومت را نه یک امانت  بلکه یک غنیمت می‌بیند، کل ساختار جامعه به سمت فساد میل می‌کند. عاشورا این پیام را دارد که  حاکمِ ظالم و فاسد و منحرف، بزرگ‌ترین عامل تخریب دین و اخلاق و تضییع حقوق مردم و بی عدالتی است.

عاشورا هم چنین، تجلی شکست نخبگان جامعه است. نخبگانی که حقیقت را می‌شناختند اما به دلیل ترس از جان یا طمع به نان، سکوت کردند. امام حسین (ع) در خطبه منا نخبگان را مخاطب قرار داده و توبیخ می‌کند که چرا با تکیه بر اعتبار اجتماعی خود، در برابر ستم فریاد نزدند. واقعه کربلا نشان می‌دهد که اگر نخبگان و کسانی که مرجع فکری مردم هستند در لحظات حساس تاریخی دچار تردید یا عافیت‌طلبی شوند، فجایعی رخ می‌دهد که جبران آنها قرن‌ها طول می‌کشد.

در این میان عالمان وظیفه داشتند مانع از بدعت و تحریف مفاهیم دینی شوند و در برابر ظلم و بی عدالتی یزید و عمالش فریاد بزنند اما از این مسئولیت مهم شانه خالی کردند. حتی در جبهه مقابل امام حسین (ع)، عالم‌نمایانی بودند که با سوءاستفاده از مفاهیمی مثل لزوم اطاعت از اولی‌الامر یا جبر الهی، جنایات بنی‌امیه را توجیه دینی می‌کردند. عاشورا به عالمان می‌آموزد که مسئولیت اصلی آن‌ها نه فقط تبیین مناسک و شعائر ، بلکه ایستادگی در برابر بدعت‌ها و مطالبه عدالت است؛ حتی اگر به قیمت انزوای آن‌ها تمام شود.

از سوی دیگر مردم عادی هم در عاشورا میان دو لبه قیچی یعنی تطمیع و تهدید واقع شده بودند. این امر باعث شد آنان یا راه بی تفاوتی را در پیش بگیرند یا با ظالم همراهی کنند با اینکه  می دانستند اوضاع  چگونه پیش می رود. مردم  کوفه  نمونه جامعه ای هستند  که معرفت دارند اما اراده ندارند و به همین خاطر دچار بی عملی شدند. عاشورا نشان می‌دهد که بی‌طرفی در نبرد حق و باطل، عملاً کمک به باطل است. مسئولیت مردم در این الگو، داشتن بصیرت وقدرت تشخیص حق و باطل و پرهیز از دنیاگرایی است؛ چرا که به تعبیر امام، وقتی مردم بنده دنیا شدند، در لحظه سختی، دین را تنها می‌گذارند.

خلاصه آنکه در مدرسه عاشورا، انحراف سیاسی و اجتماعی زمانی به نقطه بی‌بازگشت می‌رسد که حاکم ظالم و فاسد و مستبد شود، عالم سکوت کند، نخبه به دنبال معامله باشد و مردم دچار بی‌تفاوتی و عافیت‌طلبی شوند. لذا قیام امام حسین (ع) فریادی برای بازگرداندن هر یک از این طبقات به مسئولیت اصلی‌شان بود.

اگر عاشورا را نه یک حادثه، بلکه نتیجه یک روند بدانیم، مهم‌ترین هشدار آن درباره مسیر سقوط و انحطاط جوامع چیست؟

مهم‌ترین هشدار عاشورا به عنوان یک روند تاریخی، خطر استحاله تدریجی ارزش‌ها و عادی‌سازی فساد در یک جامعه است. این روند نشان می‌دهد که سقوط یک جامعه یک‌شبه رخ نمی‌دهد، بلکه به مرور و ارام ارام محقق می شود. زمانی که ارزش‌های اصیل مانند عدالت، حق‌طلبی و ساده‌ زیستی کم‌کم جای خود را به ضد ارزش‌ها مانند ثروت‌اندوزی، تبارگرایی و منفعت‌طلبی بدهند و ظلم فراگیر شود زنگ سقوط به صدا در امده است .

تلاش برای حفظ کردن پوسته و مناسک ظاهری دین یا قانون، و بی توجهی به هسته این دو در حالی که روح آن یعنی ظلم‌ستیزی، اخلاق و آزادگی از بین رفته و همه در جامعه به دنبال ظاهر سازی باشند حاکی از این است که خطر در کمین است .

وقتی جامعه در برابر بی‌عدالتی، فساد و زیر پا گذاشتن حقوق انسان‌ها حساسیت خود را از دست بدهد و به بهانه عافیت‌طلبی، ترس یا مصلحت‌اندیشی، سکوت و انفعال را بپذیرد سقوط شروع می شود.

زمانی که افراد آگاه، علما و افراد تأثیرگذار جامعه به جای دفاع از حقیقت، خطرهای کوچک را نپذیرفته، به دنبال منافع شخصی یا حفظ جایگاه خود بروند و در برابر انحرافات ابتدایی سکوت کنند زخم جامعه عمیق و غیر قابل درمان می شود.

خلاصه آنکه هشدار بزرگ عاشورا این است که انحطاط جوامع اگر در مراحل اولیه متوقف نشود، جامعه را به نقطه‌ای می‌رساند که چشم بر بزرگ‌ترین فجایع می‌بندد و حتی با ظالم همراهی می‌کند.

در جهانی که انسان معاصر با بحران معنا، جنگ، تبعیض، خشونت، ازخودبیگانگی و فروپاشی برخی ارزش‌های اخلاقی مواجه است، عاشورا چه افق تازه‌ای برای زیست انسانی، اخلاقی و معنوی پیش روی او می‌گشاید؟

به طور کلی عاشورا مدرسه ای به وسعت تاریخ است و بر همین اساس برای انسان معاصر که درگیر بحران‌های وجودی و ساختاری است، افق های نوین در ساحت زیست اخلاقی و معنوی می‌گشاید:

در جهانی که انسان به ابزاری در خدمت نظام‌های اقتصادی یا سیاسی و مطامع سود جویان تبدیل شده، منطق حسین بن علی (ع) بر حریت تأکید دارد. جمله معروف «إن لَم یَکُن لَکُم دینٌ… فَکونوا أَحراراً فی دُنیاکُم» (اگر دین ندارید، در دنیای خود آزادمرد باشید)، مرزهای عقیدتی  را درنوردیده و آزادگی را به عنوان یک امر پیشادینی و بنیادین برای زیست انسانی معرفی می‌کند. این افق، انسان را از خودبیگانگی نجات داده و به او یادآوری می‌کند که ارزش وجودی او برتر ازهرچیزدیگری است.بحران معنا در جهان مدرن اغلب به پوچی ختم می‌شود. این در حالیست که عاشورا مرگ را از یک پایانِ بیولوژیک به یک انتخابِ آگاهانه برای بقای حقیقت تبدیل می‌کند. این رویکرد، رنج را نه یک شرّ مطلق، بلکه ابزاری برای رشد معنوی و اصلاح اجتماعی می‌بیند.

دراین منطق زندگی صرفاً تلاش برای زنده ماندن نیست؛ بلکه زندگی واقعی در گروی پایبندی به ارزشهای انسانی واصول اخلاقی است، حتی اگر به قیمت فداکاری جان باشد.

عاشورا میان خشونت‌طلبی ومقاومت برای عدالت مرز دقیقی ترسیم می‌کند. امام حسین (ع) در مقابل هجوم وحشیانه سپاه دشمن هیچ گاه از جاده اخلاق و انصاف خارج نشد و تنها علیه ساختار تبعیض‌آمیزی که کرامت انسان‌ها را بر اساس تبار و ثروت طبقه‌بندی می‌کرد، ایستاد. او تا اخرین لحظه به دنبال بیدار کردن وجدان های خفته ای بود که به اسارت زر و زور و تزویر در امده بودند . بنابر این عاشورا برای انسان معاصر که با تبعیض‌های نوین روبروست، درس «نه گفتن» به ساختارهای ناعادلانه را بدون سقوط در دام رذایل اخلاقی می‌آموزد.

در عاشورا معنویتی موج می زند که در انزوا و صومعه شکل نمی‌گیرد، بلکه در بطن جامعه و در مواجهه با دردهای بشری معنا می‌یابد. این حرکت نشان می‌دهد که تعالی معنوی از مسیرعدالت‌خواهی ودگردوستی می‌گذرد. این افق، پاسخی است به معنویات نوظهور و فردگرایانه‌ای که انسان را به سکوت در برابر ظلم فرا می‌خوانند؛ در مقابل، معنویت عاشورایی، انسان را نسبت به سرنوشت دیگران و فرودستان مسئول می‌سازد.

در یک جمله عاشورا  برای انسان معاصر، صرفاً یک سوگنامه نیست، بلکه منشورِ زندگی سعادتمندانه است که در آن، اخلاق بر ثروت و قدرت ترجیح دارد ، و ارزشهای انسانی و اخلاقی بر هوسهای زودگذر دنیایی مقدم شمرده می‌شود و فریاد علیه ظلم و ستم و بی عدالتی و دفاع از مظلوم بلندترین فریاد است  تا بدین‌وسیله، بن‌بست‌های اخلاقی و بحران‌های هویتی گشوده شود.

بدیهی است که زندگی بر مدار آموزه های کربلا و درسهای مدرسه عاشورا در جهان کنونی و برای انسان معاصر نه یک انتخاب بلکه یک ضرورت است. انسانی که در گرداب نا ارامی و بی هویتی و افسردگی دست و پا می زند و شدیدا نیازمند نجات دهنده ای است که او را به ساحل ارامش برساند و همین نکته است که عاشورا را با مهدویت پیوند می زند و امیدها را برای ازادی حقیقی انسان و پایان ظلم و ستم و تحقیر و تبعیض زنده نگه می دارد.