جلسه صد و نهم
ادله صحیحی ها و بررسی آن
۱۳۹۳/۰۲/۱۴
جدول محتوا
خلاصه جلسه گذشته
محصل استدلال به طایفه دوم روایات یعنی روایاتی مثل «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» این شد که این روایت از آن جا که مصدّر به لای نفی جنس است و لا نفی طبیعت و ماهیت میکند معلوم میشود فاتحه الکتاب در ماهیت صلاه مدخلیت دارد و از آن جا که صلاه صحیح مورد نظر است و ما نمیتوانیم کلمه «الصحیحه» را در تقدیر بگیریم ناچاریم با ملاحظه همه این امور این نتیجه را بگیریم که لفظ «صلاه» برای نماز صحیح وضع شده است.
محصل اشکال و جواب محقق خراسانی در مورد استدلال به طایفه دوم روایات:
این استدلال مبتلا به اشکالی بود که از طرف مرحوم آخوند مطرح شده و خودِ ایشان هم از آن پاسخ داده است، اشکال این بود که اگر ما «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» را این گونه معنی کنیم که اصلاً صلاه بدون فاتحه الکتاب تحقق پیدا نمیکند و بگوییم فاتحه الکتاب جزء موضوعله لفظ «صلاه» است و به عبارت دیگر بگوییم موضوعله لفظ «صلاه» خصوص نماز صحیح میباشد در این صورت باید در مثل «لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد» هم همین سخن را بگوییم، یعنی بگوییم اساساً اگر همسایه مسجد نمازش را در مسجد نخواند کأنّ نمازی محقق نشده در حالی که هیچ کس حتی صحیحی هم به این مطلب ملتزم نیست.
پاسخی که مرحوم آخوند از این اشکال داد این بود که بین «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» و بین «لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد» فرق وجود دارد، درست است ظاهر هر دو دلیل یکی است و در هر دو حرف نفی و استثناء آمده و «لا» در هر دو حدیث لای نفی جنس است و نفی طبیعت و حقیقت از صلاتی کرده است که فاقد فاتحه الکتاب باشد یا در مسجد خوانده نشده باشد، پس ظاهر هر دو دلیل نفی حقیقتِ صلاتی از نمازی است که فاقد طهارت، فاتحه الکتاب و کون فی المسجد باشد اما علیرغم این اشتراکات ظاهری بین این دو دلیل تفاوت وجود دارد که ما در جلسه گذشته اجمالاً به این تفاوت اشاره کردیم.
مرحوم آخوند فرمود: نفی حقیقت در مثل «لا صلاه الا بطهور» و «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» با نفی حقیقت در مثل «لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد» متفاوت است، چون نفی حقیقت و ماهیت تارهً حقیقی است و اخری ادعایی، در مثل «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» نفی حقیقت و ماهیت، حقیقی است یعنی واقعاً و حقیقتاً نظر بر این است که اگر صلاه بدون فاتحه الکتاب یا بدون طهارت باشد حقیقت صلاه محقق نشده است، مثل اینکه شما وارد اطاق میشود میبینید هیچ شخصی در اطاق وجود ندارد لذا میگویید: «لا انسان فی الدار»، این جا نفی حقیقت انسان کردهاید و میگویید طبیعت انسان در این اطاق وجود ندارد لذا نفی حقیقت شده واقعاً و حقیقتاً اما گاهی وارد اطاقی میشوید و شخصی را در آن اطاق میبینید که ویژگیهای انسان خوب را ندارد ولی باز هم میگویید: «لا انسان فی الدار»، در این جا هم لای نفی جنس بکار رفته و نفی طبیعت و ماهیت شده ولی این نفی طبیعت و ماهیت ادعایی است، یعنی کأنّ آن شخصی که در اطاق حضور دارد ادعائاً انسان نیست، در ما نحن فیه هم در مثل «لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد» نفی حقیقت و طبیعت شده لکن این نفی حقیقی نیست بلکه نفی ادعایی است مثل همان ادعایی که سکّاکی در باب استعاره قائل شده است.
پس وقتی گفته میشود «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» نفی حقیقت و طبیعت صلاتی شده از نمازی که فاقد فاتحه الکتاب باشد و این نفی هم نفی حقیقی است یعنی حقیقتاً و واقعاً به نمازی که فاقد فاتحه الکتاب باشد نماز گفته نمیشود اما در «لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد» نفی حقیقت و طبیعت صلاه شده ولی این نفی حقیقی نیست بلکه نفی ادعایی است یعنی ادعائاً صلاه همسایه مسجد در غیر مسجد نماز محسوب نمیشود یعنی ارزش نمازی که همسایه مسجد در خانه میخواند نسبت به نمازی که در مسجد خوانده میشود آن قدر ناچیز است که کأنّ اصلاً نمازی خوانده نشده، لذا در این جا هم نفی طبیعت و حقیقت شده اما ادعائاً نه حقیقتاً لذا این اشکالی که ایراد شد وارد نیست و قیاس «لا صلاه بفاتحه الکتاب» به «لا صلاه لجار المسجد الا فی السجد» صحیح نیست.
بررسی استدلال به طایفه دوم روایات
اصل اینکه لای نفی جنس، نفی حقیقت و طبیعت میکند سخن صحیحی است، همچنین اینکه نفی طبیعت و حقیقت و ماهیت گاهی میتواند به نحو حقیقی و گاهی به نحو ادعایی باشد هم سخنی درست و غیر قابل انکار است، مانند همان مثالی که به آن اشاره کردیم که گاهی حقیقتاً انسانی در اطاق نیست و میگویید «لا انسان فی الدار» که در این جا نفی حقیقت و طبیعت شده حقیقتاً ولی گاهی انسان در اطاق هست لکن ویژگیهای انسان خوب را ندارد اما باز هم میگویید: «لا انسان فی الدار» در اینجا هم نفی حقیقت شده لکن ادعائاً نه حقیقتاً، پس در اینکه لای نفی جنس نفی طبیعت میکند اشکالی نیست، همچنین در اینکه نفی حقیقت تارهً به نحو حقیقی و اخری به نحو ادعایی است هم اشکالی مشاهده نمیشود.
اما مسئله این است که در خصوص «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» به چه دلیل شما میگویید «لا» در این دلیل نفی حقیقت و طبیعت کرده حقیقتاً؟ ممکن است گفته شود در این مثال هم نفی حقیقت است ادعائاً نه حقیقتاً و ممکن است اعمی این ادعا را کند و بگوید «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» در واقع نفی طبیعت صلاتی میکند از نمازی که فاتحه الکتاب ندارد اما نه حقیقتاً بلکه ادعائاً یعنی چنین نمازی کأنّ نماز نیست نه اینکه فی الواقع نماز نباشد مثل آن جایی که مردی داخل اطاق هست اما گفته میشود «لا رجل فی الدار» که ادعائاً نفی طبیعت شده است نه حقیقتاً، چون آن شخص ویژگیهای مرد را ندارد، پس از خود دلیل «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» استفاده نمیشود که صلاه برای خصوص نماز صحیح وضع شده است، بله اگر خارجاً و با قطع نظر از این روایت ثابت شود که صلاه برای طبیعت نماز صحیح وضع شده در این صورت میتوان گفت «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» ظهور در نفی حقیقت به نحو حقیقی دارد ولی مشکل این است که ما نمیدانیم منظور از «لا صلاه» در این روایت این است که حقیقتاً نماز بدون فاتحه الکتاب، نماز محسوب نمیشود یا ادعائاً و ما نمیدانیم «صلاه» در این روایت به نحو حقیقی استعمال شده یا به نحو مجاز، بله اگر بتوانیم اثبات کنیم استعمال لفظ «صلاه» در این روایت، حقیقی است استدلال به این روایت تمام است اما اگر صرف یک ادعا باشد استدلال به این روایت تمام نیست.
لذا عمده اشکالی که در اینجا وجود دارد این است که ما نمیتوانیم اثبات کنیم «لا صلاه» در «لا صلاه الا بفاتحه الکتاب» نفی طبیعت و حقیقت کرده به نحو حقیقی چون ممکن است نفی حقیقت شده باشد ادعائاً نه حقیقتاً لذا وقتی نتوانستیم ثابت کنیم نفی حقیقت و طبیعت در این روایت نفی حقیقی است دیگر استدلال به این روایت برای اثبات مدعای صحیحی که میگوید: لفظ «صلاه» برای خصوص صلاه صحیح وضع شده، تمام نخواهد بود.
همچنین در مورد «لا صلاه لجار المسجد الا فی المسجد» به چه دلیل گفته میشود نفی حقیقت شده ادعائاً؟ تنها چیزی که وجود دارد این است که ما خارجاً و با قطع نظر از این ادله میدانیم که نماز بدون فاتحه الکتاب باطل است و نماز همسایه مسجد در غیر مسجد کامل نیست اما به هیچ وجه نمیتوان از این روایات استفاده کرد که منظور از صلاه خصوص صلاه صحیح میباشد. بنابراین به نظر میرسد استدلال به طایفه دوم روایات هم تمام نباشد.
نتیجه این شد که تا به حال هیچ کدام از ادله سهگانهای (تبادر، صحت سلب و روایات) که اقامه شد نتوانست مدعای صحیحیها را ثابت کند.
دلیل چهارم: سیره عقلائیه
ما در مواردی که به سیره عقلاء تمسک میکنیم میگوییم: اولاً: این سیره عقلائی است و بین عقلاء جریان دارد، ثانیاً: شارع هم از این سیره منع و ردعی نکرده بلکه در مواردی هم بر طبق همان سیره عقلاء عمل کرده است در نتیجه میگوییم این سیره مطلوب ما را اثبات میکند.
حال آن سیره و طریقهای که عقلاء در مثل این مقام دارند این است که وقتی چیزی را اختراع میکنند اگر آن شیء مرکب و دارای اجزاء و شرائط باشد اتّخاذ نام برای آن شیء مخترع هنگامی است که آن شیء کامل باشد، مثلاً کسی چیزی را ساخته و اختراع کرده، وقتی میخواهد نامی برای آن شیء مرکب انتخاب کند آن نام را برای خصوص تام الاجزاء و الشرائط میگذارد. این گونه نیست که آن نام را برای اعم از تام الاجزاء و الشرائط و ناقص بگذارند، پس اسم برای مرکب تام الاجزاء و الشرائط گذاشته میشود. وقتی هنوز چیزی ساخته نشده و کامل نشده نامی بر آن نمیگذارند بلکه بعد از اینکه آن شیء مرکب ساخته شد و همه اجزاء و شرائط آن کامل گردید نام را بر آن میگذارند، پس روش عقلاء این است که تا زمانی که شیء واجد همه اجزاء و شرائط نباشد نامی بر آن نمیگذارند، شارع هم نه تنها به واسطه اینکه از عقلاء محسوب میشود بلکه به واسطه اینکه رئیس عقلاست همین روش عقلاء را اتّخاذ کرده و بر اساس همین روش عمل میکند نه این که یک روش متفاوتی غیر از روش عقلاء در نام گذاری و تسمیه اشیاء داشته باشد لذا شارع هم لفظ را برای تام الاجزاء و الشرائط وضع میکند. پس میتوان نتیجه گرفت الفاظ عبادات برای خصوص صحیح وضع شدهاند.
پس با ملاحظه این دو مطلب که:
اولاً: عقلاء در تسمیه و نام گذاری مخترعات مرکب خودشان زمانی نام گذاری را انجام میدهند که آن شیء مرکب با همه اجزاء و شرائطش محقق شده باشد و نام را بر آن شیء تام الاجزاء و الشرائط قرار میدهند نه بر فاقد بعض اجزاء و شرائط.
ثانیاً: چون شارع از عقلاء بلکه رئیس عقلاء میباشد در نام گذاری مخترعات مرکب خودش به همان شیوه عقلاء عمل میکند و روشی جدای از روش عقلاء ندارد.
نتیجه میگیریم الفاظ عبادات هم برای خصوص صحیح که تام الاجزاء و الشرائط است وضع شده نه برای اعم از صحیح و فاسد و استعمال این الفاظ در عبادت فاسد، استعمال مجازی خواهد بود، بنابراین مدعای صحیحی ثابت میشود.
بحث جلسه آینده
دلیل چهارم صحیحیها را ان شاء الله در جلسه آینده بررسی خواهیم کرد.